|
در یکی از سفرهای خود با جوانی دوست شدم که گاه و بیگاه در حضور دیگران متلکهایی را نثار من می کرد و من در جواب یکی از همین متلکهای ساده به او گفتم : فلانی اگر یکبار دیگر چنین شوخی هایی با من کردی هرچه دیدی از چشم خودت دیدی . او گفت مثلاً چکار می توانی بکنی ؟ گفتم هیپنوتیزمت میکنم و اونوقت وقتی تبدیل به یک سوسک شدی همه به تو خواهند خندید.
شوخی از همین جا شروع شد . فردای آنروز وقتی پیشم آمد از من خواست که او را هیپنوتیزم کنم و من که نمی خواستم کم آورده باشم گفتم: باشه برو روی تخت بخواب و چشمهایت را ببند . سعی کن به چیزی فکر نکنی و کاملاً به حرفهای من توجه کنی . چند نفس عمیق بکش و تا جایی که می توانی خودت را شل کن .........
و چیزهای دیگری که بعداً در ادامه همین نوشتار تحت عنوان روش هیپنوتیزم گفته خواهد شد .
او در کمال ناباوری درکمتر از پنج دقیقه هیپنوتیزم شد و رفتارهایی را از خود نشان داد که نشانه هیپنوتیزم شدن او بود . رفتارهایی که من فقط در حد مطالعه کتابهای آموزش هیپنوتیزم با آنها آشنا بودم .او تقریبا نیم ساعت در حال هیپنوتیزم بود و در این زمان سری به خانواده و خانه و زندگی خود زده بود .
قبل از این که او را از حالت هیپنوتیزم خارج کنم به گفتم وقتی بعد از سه دقیقه چشمهایت را باز کنی همه چیز را فراموش خواهی کرد و او بعد از سه دقیقه چشمهایش را باز کرد و با حیرت و تعجب به اطراف نگاه می کرد . از او پرسیدم حالت خوبه؟ چواب داد : بله خوبم . گفتم منو میشناسی گفت ... شما؟... فقط میدونم قبلاً باهاتون آشنا بودم ولی اسمتون رو فراموش کردم گفتم میدونی اینجا کجاست ؟ جواب داد : اینجا؟..... نه نمیدونم گفتم میدونی اسمت چیه ؟ جواب داد : اسمم؟ ..... نه ولی مگه امکان داره من اسمم رو فراموش کرده باشم .
بله حقیقت داشت او تقریباً همه چیز را فراموش کرده بود و من... از ترس نزدیک بود زهره ترک شوم.
یادم افتاد که قبل از خارج شدنش از هیپنوتیزم به او گفته بودم وقتی بیدار شدی همه چیز را فراموش خواهی کرد و او مثل یک بچه خوب و حرف گوش کن همه چیز را فراموش کرده بود . حالا باید چکار میکردم .
بدون اینکه بدانم حرفی که به او خواهم زد نتیجه بخش است یا نه به او گفتم ببین اگر همراه من از اتاق خارج شوی و در حیاط ،کنار نهر آب سرو صورت خودت را بشویی همه چیز به حالت عادی خود برخواهد گشت و تو همه چیز را به یاد خواهی آورد.دستش را گرفتم و باهم به طرف حیاط راه افتادیم .کنار نهر آبی که از گوشه حیاط عبور میکرد آبی به سرو رویش زد و به یکباره مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد فریاد زد: وای عجب چیز جالبی بود .
گفتم چی جالب بود ؟گفت همین هیپنوتیزم دیگه. گفتم یعنی فکر میکنی تموم شد؟ گفت بله چون من همه چیز را به یاد میارم . گفتم یعنی منو میشناسی؟ گفت معلومه که میشناسم شما آقای قلیزاده هستید دیگه . گفتم اسم خودت را میدونی چیه؟ گفت شوخی میکنی بله که میدونم اسمم فلانیه دیگه . با سوالهای دیگر کاملاً مطمئن شدم که او از هیپنوتیزم خارج شده است . خیالم راحت شد و در دلم گفتم خدایا شکرت بخیر گذشت.
بعد ازین تجربه جالب و البته کمی وحشتناک بطور عجیبی علاقمند به پیگیری این موضوع شدم کتابهای متعددی را مطالعه کردم و به خاطر موقعیت شغلی مناسبی که داشتم ، تجربه های عملی خودم را افزایش دادم تا اینکه توانستم بیش از صدها نفر را هیپنوتیزم کنم، کلاسهایی را جهت آموزش آن بطور خصوصی دایر کنم ، دو کتاب در این موضوع بنویسم و یک وبلاگ با عنوان www.hipnotizm.ir راه اندازی کنم.
کتابهای نوشته شده توسط حقیر با عناوین فضای سوم یا محیط هیپنوتیزم و هیپنوتیزم یا واقعیت مجازی چاپ و منتشر شده است و در فروشگاه اینترنتی www.armaghan1.com قابل مشاهده است . |