تبليغاتX
آموزش هیپنوتیزم
آموزش هیپنوتیزم

از فروشگاه اینترنتی مربوط به وبلاگ دیدن کنید


قفل شکسته هیپنوتیزم

در نمایشگاه بین المللی کتاب سال87 داخل غرفه انتشارات مهرامیرالمومنین(ع) ایستاده بودم و به متصدی غرفه در فروش کتابها کمک می کردم . بین کتابهایی که در غرفه عرضه شده بود، دو کتاب فضای سوم و هیپنوتیزم یا واقعیت مجازی که توسط من نوشته شده بود روی میز قرار داشت و من گاهی در مورد این کتابها و موضوع آن برای مشتری ها صحبت می کردم . یکی از روزها دو جوان که یکی از آنها از دیگری بزرگتر و قوی تر به نظر می رسید جلوی غرفه ایستادند و نگاهی به کتابهای هیپنوتیزم کردند . جوان بزرگتر رو به من کرد و گفت آقا شما چرا این کتابها را می فروشید ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت آخه هیپنوتیزم کار هرکسی نیست که هر کی از جایش بلند شده در مورد آن کتاب می نویسد . گفتم راستشو بخواهی این کتابها رو من نوشتم و به نظرم چنان کاری هم ندارد که شما می گویید.

گفت :چه جالب ! ولی من مطمئنم که که هیپنوتیزم حتی از عهده شما که نویسنده این کتاب هستید نیز برنمی آید .

گفتم اگه به شما ثابت کنم که می توانم چی ؟ گفت هرگز نمی توانی ثابت کنی . گفتم شما که اینطوری صحبت می کنی حتماً در این مورد تجربه داری . گفت: اتفاقاً بله من پیش فلان استاد هیپنوتیزم شدم و مطمئنم ایشون از قدرت عجیبی برخوردار بودند که شما فاقد اون قدرتید.

گفتم اگه همین جا جلوی غرفه شما را هیپنوتیزم کنم چی؟گفت فکر نمی کنم چنین قدرتی داشته باشید . گفتم یادت می آید که آخرین باری که توسط اون استاد هیپنوتیزم شده بودی کجا رفته بودی؟ گفت بله خوب یادمه گفتم : پس آماده باش که یکبار دیگه همین حالا بری اونجا . گفت به همین راحتی گفتم به همین راحتی . حالا چشماهایت راببند و شروع کن به نفس عمیق کشیدن.

او همون طوری که جلوی غرفه ایستاده بود چشمهایش رو بست و شروع کرد به نفس عمیق کشیدن . گفتم حالا بدنت رو شل کن و تصور کن که توی همان جایی هستی که قبلاً تجربه کرده بودی . بدنش را شل کرد و فقط چند ثانیه طول نکشید که کنترل خودش را از دست داد و افتاد . قبل از اینکه به زمین بخورد دوستش او را نگه داشت ولی او مثل اینکه غش کرده باشد کاملاً از حال عادی خارج شده بود.  به دوستش اشاره کردم که رفقیت را بیاور داخل غرفه تا روی صندلی بنشیند . رفیق بیچاره که از ترس هول کرده بود با همون حال کمکش کرد تا داخل غرفه شود و روی صندلی قرار بگیرد . متصدی غرفه که شاهد این ماجرا بود کاملاً وحشت کرده بود و نمی دانست چه خواهد شد . من همه اونها را دعوت به آرامش و خونسردی کردم و گفتم خیالتون راحت باشه همین حالا از این وضعیّت خارجش می کنم .

خطاب به او گفتم کجایی؟ گفت توی یک باغ هستم و خیلی می ترسم . راست می گفت بدنش می لرزید و کاملاً عرق کرده بود . گفتم نگران نباش الان از اینجا بیرون می آیی . چشمهایت راببند و نفس عمیق بکش حالا همه جا تاریک شده و تو چیزی نمی بینی بعد از چند نفس عمیق و با شمارش پنج عدد به حالت عادی خودت برمیگردی .یک ... نفس عمیق بکش و خودت را شل کن دو ... نفس عمیق بکش تو به وضعیت عادی خودت برمیگردی سه ... حالا همه چیز تمام می شود و تو به وضعیت عادی برمیگردی . چهار... نفس عمیق بکش تو به وضعیت عادی برگشتی . پنج ... حالا براحتی می توانی چشمهایت را باز کنی . به آرامی چشمهایت را باز کن.....  

بعد از چند لحظه چشمهایش را باز کرد . نمی دانست چه اتفاقی افتاده ازین که درون غرفه و روی صندلی نشسته بود تعجب می کرد . عرق صورت و پیشانیش را پاک کرد و از رفقیش پرسید چی شده من اینجا چکار می کنم. یک لیوان آب به او تعارف کردم و گفتم راحت باش چیزی نیست تو هیپنوتیزم شده بودی و به کمک دوستت آمدی داخل غرفه .

تمام شد . با تعجب به من نگاه میکرد و فکر میکرد عجب قدرتی داشته ام که کمتر از چند ثانیه او را هیپنوتیزم کرده بودم .

گفت باید اعتراف کنم که شما از استاد قبلی که مرا هیپنوتیزم کرده بود قویترید چون شما خیلی زودتر از او مرا هیپنوتیزم کردید . گفتم نه مطمئن باش که قدرت خاصی در من وجود ندارد بلکه این شمایید که بسادگی هیپنوتیزم می شوید . لطفاً خیلی بیش از اینها مراقب باشید که نکند توسط فرد نااهلی هیپنوتیزم شوید .از غرفه بیرون آمد و قبل از هر چیز دیگر آن دو کتاب را برداشت و هر دو آنها را خرید و با خوشحالی تمام همراه رفیق بیچاره اش که انگار هنوز باورش نشده بود از ما خداحافظی کرد.

2- هیپنوتیزم در خوابگاه دانشجویی

جلسه آخری بود که داخل نمازخانه خوابگاه در مورد هیپنوتیزم صحبت میکردم . مخاطب های اون شب عده ای از دانشجویان دختر دانشگاه بودند و با حرص و ولع هر چه تمام تر به صحبتهام گوش میدادند . توی چند شب گذشته تقریباً همه مباحث را پیرامون هیپنوتیزم و روش انجام آن کاملاً توضیح داده بودم و حالا یعنی در آخرین جلسه، اونها توقع داشتند که بطور عملی نیز آن را ببینند.

حرفهایم تمام شد و خواستم جلسه را خاتمه بدم ولی دیدم که برخی از اونها اصرار می کنند که شما رو بخدا امشب یکی از ماها را هیپنوتیزم کنید تا ببینیم هیپنوتیزم چی هست؟ که از قدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن . گفتم ببینید من از انجام دادن هیپنوتیزم بین شما و اون هم در چنین محیطی شرمنده ام چون خدای نکرده بعد ازین جلسه هر کسی بیرون از اینجا بشنود که فلانی رفته و در خوابگاه دانشجویان یکی از دخترها را هیپنوتیزم کرده معلوم نیست چه برداشتی بکنند و صد درصد مرا متهم خواهند کرد و مطمئن باشید علت اصلی خودداری من از انجام هیپنوتییزم فقط همین است.جلسه داشت با همهمه و زمزمه های دلخورانه دانشجویان بهم میخورد که یکدفعه بین دانشجوها یک نفر بلند شد و پیشنهاد جالبی را مطرح کرد.

او گفت من حاضرم دقیقاً طبق همان روشی که طی این چند جلسه به ما یاد داده اید یکی از دوستانم را هیپنوتیزم کنم بشرطی که شما هم اینجا حاضر و ناظر باشید و اگر خدانخواسته مشکلی پیش آمد ما را راهنمایی و کمک کنید و با این شرایط دیگر کسی نمی تواند شما را به چیزی متهم کند.

پیشنهاد بسیار جالبی بود و نمی توانستم آنرا قبول نکنم . من یک گوشه نمازخانه نشستم و او همراه دیگر دانشجویان در گوشه دیگر مشغول انجام هیپنوتیزم شدند.حدود نیم ساعت گذشت و من در این مدت خودم را مشغول مطالعه یک کتاب کرده بودم ولی حواسم کاملاً به جمع اونها بود که خدا نکرده مشکلی پیش نیاید.

هیپنوتیزم با موفقیت انجام شده بود و دانشجویان با خوشحالی و حیرت فراوان آنرا دنبال می کردند. بعد از تمام شدن هیپنوتیزم دختری که عامل هیپنوتیزم بود همراه چند نفر دیگر به نزدیک من آمدند و قصد داشتند سوالاتی را در مورد کاری که انجام داده بودند بپرسند .

من انتظار داشتم که سوژه هیپنوتیزم نیز همراه آنها باشد ولی با کمال تعجب متوجه شدم که او همراه چند نفر دیگر نمازخانه را ترک کرده اند.

قبل از هرچیز پرسیدم : دوستتان کجا رفت و آنها جواب دادند فکر کنیم رفته به اتاقش. اونها شروع کردند بودند به پرسیدن مطالبی که مربوط به هیپنوتیزم می شد که ناگهان چند نفر سراسیمه وارد نمازخانه شدند و گفتند آقای قلیزاده ، دختری که هیپنوتیزم شده بود با گریه و زاری قصد دارد به خانواده اش زنگ بزند و سراغ برادرش را بگیرد زیرا فکر می کند برادرش مرده است .

تا این حرف را شنیدم، از دختری که او را هیپنوتیزم کرده بود پرسیدم: مگر شما چیزی در مورد برادرش به او گفته اید؟ و او جواب داد بله طبق روشی که شما آموزش داده بودید برای اینکه در او عکس العمل احساسی شدید ایجاد کنم در قسمتی از فضایی که در حال هیپنوتیزم برایش ترسیم کرده بودم ، به او گفتم در دستان من کارت آگهی فوت برادرش هست و او بعد از اینکه با سرعت کارت را از دستم گرفته و آنرا مطالعه کرده بود به شدت متاثر شده و گریه می کرد و همه کسانی که شاهد هیپنوتیزم شدن او بودند نیز بخاطر این گریه و ناراحتی او متاثّر شده بودند.

پرسیدم خوب بعد از آن این موضوع را بنحوی از ذهنش مرتفع نکردی ؟ گفت چیزی در این مورد نمی دانستم و فکر می کنم رفتاری که بعد از هیپنوتیزم از او سر زده ، بخاطر همین موضوع است . گفتم صد درصد همین طور است او هنوز فضای هیپنوتیزم را ترک نکرده و اگرچه بیدار شده ولی هشیاری عادی خودش را بدست نیاورده و به اصطلاح هیپنوتیزمی ، او شرطی شده .حالا اگه امکانش هست ایشون رو بیاورید اینجا تا من مشکل رو حل کنم. چند نفر بیرون رفتند و بعد از لحظاتی برگشتند و گفتند الان رفته بیرون و در محوطه خوابگاه در گوشه ای روی زمین نشسته و مشغول گریه و زاری است . من بلند شدم و همراه بقیه دانشجویان به محوطه رفتم . بله همون طوری که دوستانش می گفتند روی زمین نشسته بود و گریه می کرد . به نزدیکش رفتم و گفتم خانم فلانی چی شده چرا گریه می کنید ؟ گفت آقای قلیزاده برادرم مرده و من کیلومترها از او فاصله دارم . پرسیدم تو از کجا متوجه این موضوع شدی ؟ جواب داد کنار حوض دانشگاه بودم که خانم فلانی کارت آگهی فوت او را بدستم داد و اونجا متوجه شدم . گفتم آروم باش و همینطور که نشستی چشمهایت راببند و یک نفس عمیق بکش . او همین کار را کرد . گفتم حالا کنار حوض دانشگاه هستی و من نیز همراه دوستت خانم فلانی در کنار تو هستیم .او یکبار دیگر و با همین سرعت هیپنوتیزم شده بود و جواب داد بله من شما را هم می بینم . گفتم قضیه کارت آگهی چیه ؟ گفت کارت آگهی فوت برادرم است .گفتم میشه منهم اونو ببینم . گفت بفرما شما هم ببین . بعد از اینکه کارت را به این شکل به من داد به او گفتم : چه شوخی بیمزه ای !!! این کارت فوت برادرت نیست بلکه کارت عروسی اوست . گفت امکان نداره گفتم بیا و خودت هم ببین . با سرعت کارت را از من گرفت و آنرا نگاه کرد و بسرعت وضعیتش عوض شد و شروع به خندیدن نمود و گفت راست میگید این کارت عروسی داداشم است . گفت معلومه که راست میگم من که با شما شوخی ندارم . حالا سعی کن چشمهایت را ببندی و به آرومی نفس عمیق بکشی . حالا بعد از چند شماره شما به وضعیت عادی بر می گردید ، چشمهایتان را باز می کنید و خودتان را در محوطه دانشگاه کنار درب ورودی خوابگاه می بینید .

بعد از پنج شماره به آرومی چشمهایش را باز کرد و نگاهی به اطرافش کرد و بدون اینکه دیگر گریه کند به دوستانش خطاب کرد و گفت من اینجا چکار می کنم ؟ سپس رو به همون دوستش کرد که هیپنوتیزم کرده بود و گفت : واقعاً از شما انتظار نداشتم که چنین شوخی بی مزه ای را با من بکنید چطور از دلتون اومد که به من بگید برادرم مرده . مطمئن باش این شوخیتون رو بعداً تلافی می کنم .

تقریباً مشکل حل شده بود او دیگر گریه نمی کرد و به کمک دوستانش به داخل خوابگاه راهنمایی شد . من چند لحظه کنار درب خروجی ایستاده بودم و به سوالات مختلف دانشجویان جواب میدادم . آماده شدم بودم که دیگر محیط خوابگاه را ترک کنم که یکی از دانشویان سراسیمه به سراغ من اومد و گفت : آقای قلیزاده بیچاره شدیم .گفتم چرا مگه چی شده ؟ گفت دختری که هیپنوتیزمش کرده بودید... داخل خوابگاه مدعی شده که من اینجا چکار می کنم من که دانشجو نیستم و کلاً اتاق و دوستها و دانشجو بودنش را فراموش کرده .

گفتم پس معلومه که هنوز به حالت عادی برنگشته و اثر هیپنوتیزم هنوز باقی مونده . لطفاً کمکش کنید و بیاردیش به نمازخانه .

به نمازخانه برگشتم و گفتم لطفاً ازدحام نکنید غیر از دو سه نفر همه بیرون باشید تا من ببینم می توانم این مشکل را حل کنم یا نه ؟

داخل نمازخانه روبروی من روی زمین نشست . به او گفتم منو میشنایسد گفت بله شما آقای قلیزاده هستید . گفتم حالتون چطوره؟ گفت خوبم .گفتم فکر میکنی چه مشکلی وجود داره ؟ گفت مشکل اینه که من نمی دونم اینجا چه کار میکنم . من که دانشجو نیستم من سال آخر دبیرستان هستم و هنوز در کنکور شرکت نکردم . پرسیدم به نظرت این روزها چه اتفاق مهمی پیش آمده است . گفت برادرم عروسی کرده فقط همین .

معلوم بود که او از نظر ذهنی خودش را در دو سال قبل حس میکرد یعنی درست همان زمانی که برادرش به تازه گی عروسی کرده و در آن زمان هنوز وارد دانشگاه نشده بود.

چکار می توانستم بکنم . چند لحظه توی ذهنم دنبال یک راه حل میگشتم که بلاخره یک راه حل اساسی به ذهنم رسید .        

گفتم همین طور که نشسته اید چشمهایتان را ببندید و به آرومی نفس بکشید . حالا سعی کن خودت را توی یک اتاقک تاریک تصوّر کنی مثل یک آسانسور. حالا این اتاقک تو رو بسرعت در زمان حرکت میده و بعد از چند لحظه خودت رو می بینی که در کنکور قبول شدی و وارد دانشگاه شدی زمان میگذره و تو خودت رو زمانی پیدا می کنی که داخل نمازخانه نشستی و من یعنی قلیزاده می خواهم در مورد هیپنوتیزم صحبت کنم. حالا ببین خودت رو کجا مبینی ؟ جواب دارد درسته الان داخل نمازخانه و کنار دوستانم هستم و شما در حال صحبت کردن در مورد هیپنوتیزم هستید. گفتم خیلی خوب حالا خوب نگاه کن کنار تو یکی از دوستانت نشسته و جلوی شما یک لیوان آب وجود دارد . او به شما تعارف می کند و شما که تشنه هستید آنرا تا آخر سر می کشید .

دستانش حرکت کرد و لیوان آبی را که تصور می کرد بدست گرفت و آنرا سر کشید.

گفتم حالا با خوردن این آب یک اتفاق عجیب برات می افتد و اون اینکه تو خوابت می بره و بعد از 2 دقیقه استراحت در حالی که اتفاقات بین خوابیدن و بیدار شدنت را فراموش کردی چشمهایت را باز می کنی .

او همان طور که نشسته بود خوابید و 2 دقیقه گذشت . کم کم پلکهایش را حرکت داد و بیدار شد .

اولین چیزی که پرسید این بود که بچه ها کجا رفتند ؟ من کی خوابم گرفت و چرا خوابیدم ؟

پرسیدم نگران نباش دوستانت بیرون نمازخانه جمع شدند و منتظر شما هستند . گفت چرا منتظر من ؟ مگه اتفاقی افتاده است ؟

گفتم نه شما خوابیده بودید و آنها فکر کردند هیپنوتیزم شده اید به همین خاطر از نمازخانه بیرون رفتند که شما اذیت نشوید .

حالا چطورید ؟ مشکلی نیست؟ جواب داد نه هیچ مشکلی نیست . پرسیدم میدانی کجا هستی ؟ گفت بله من داخل نمازخانه خوابگاه هستم و حالم هم خیای خوبه.

گفتم چیز عجیبی را حس نمی کنی؟ گفت نه فقط برام عجیبه که بدون جهت خوابم برده بود . گفتم حالا میتونی بری توی اتاقت و خیلی راحت استراحت کنی .

او ازجایش بلند شد و از نمازخانه بیرون رفت و به دوستان هم اتاقیش هم سپردم که از او چیزی نپرسید و تا وقتی که بخوابد مواظبش باشید.

 کار تمام شد و من بعد از چند دقیقه از خوابگاه  بیرون آمدم . فردا با خوابگاه تماس گرفتم و از طریق دوستانش جویای حالش شدم . گفتند هیچ مشکل خاصی بعد از شما نداشته و البته از هیپنوتیزم شدنش هم اطلاعی نداشت . گویا آن دو ساعت را کاملاً فراموش کرده بود . چند هفته بعد از آن نیز گهگاهی از احوالش جویا شدم ولی خوشبختانه هیچ مشکلی نداشت .

 ۳-معمای هیپنوتیزم

 در خوابگاه دانشجویی دانشگاه سیرجان  یکی از دانشجویان را هیپنوتیزم کرده بودم و در فضاههای مختلفی واردش کرده بودم تا اینکه در آخرین فضا کنار یک مغازه قصابی او را وارد  یخچال  ماشین مخصوص حمل گوشت کردم . در یخچال را بستم و او را در آنجا حبس کردم و گفتم که میخواهم درجه هوای داخل یخچال را به ۲۰ درجه زیر صفر برسانم . او التماس می کرد که این کار را نکنم ولی من بخاطر اینکه یک تجربه جدید از احساس سرمای شدید به داده باشم به حرفهایش اعتنا نکردم . لحظه به لحظه دمای یخچال را پایین تر می آوردم تا اینکه کم کم آثار احساس سرما در او بوجود آمد . بدنش به لرزه افتاد و بعد از اندکی دندانهایش به هم میخورد . در حرف زدن مشکل پیدا کرده بود و به سختی التماس میکرد که او را از آنجا بیرون بیاورم .

بعد از  حدود یک دقیقه به گفتم : فلانی من در یخچال را باز کردم زود بیا بیرون . و او با یک نفس عمیق خود را بیرون یخچال احساس کرد . کنار خیابان دراز کشید و با چند نفس عمیق و با شمارش یک تا پنج از فضای هیپنوتیزم خارج شد.

وقتی چشمهایش را باز کرد اولین کاری که کرد عطسه کرد.

بله او سرما خورده بود با اینکه دمای اتاقی که او را هیپنوتیزم کرده بودم چنان سرد نبود. این جریان هنوز بعنوان یک معما در ذهن من قرار دارد و وقتی یادش می افتم برای اون رفیق عزیز دلم می سوزد که چه بیرحمانه او را در یخچال تنها گذاشته بودم.

 

هیپنوتیزم گروهی:

در دانشگاه سیرجان بودم  ۴ نفر از دانشجویانی که خارج از خوابگاه برای خودشان منزلی کرایه کرده بودند مرا دعوت کرده بودند که شبی در خدمتشان باشم و از هیپنوتیزم و مسائل مربوط به آن برایشان حرف بزنم بعد از خوردن شام به همراه یکی از دانشجویانی که قبلا او را هیپنوتیزم کرده بودم راهی منزل رفقای دانشجو شدیم .

بعد از ورود و پذیرای و بعد از شروع مباحث از من خواستند که آنها را هیپنوتیزم کنم . گفتم کدام یکی از شما داوطلب میشود همه گفتند من

یعنی هر چهار نفر میخواستند که این تجربه را داشته باشند ولی دیر وقت بود و من فقط یک ساعت میتوانستم در خدمتشان باشم به همین خاطر پیشنهاد کردم یکی از آنها به قید قرعه انتخاب شود ولی آنها قبول نکردند و گفتند ما همه دوست داریم این موضوع را تجربه کنیم .

یکی از آنها پرسید آیا میشود همه با هم این جریان را تجربه کنیم ؟

من که منعی در این خصوص نمیدیدم گفتم اشکالی ندارد همه با هم آماده شوید تا هیپنوتیزمتان کنم.

هر ۴ نفر دراز کشیدند و من مشغول به آماده سازی آنها برای ورود به فضای هیپنوتیزم شدم.

به دانشجویی که همراه من آمده بود گفتم تو بشین و خوب نگاه کن تا متوجه بشی وقتی هیپنوتیزم میشوی چه اتفاقی برایت می افتد.

او به دیوار تکیه داده بود و نگاه میکرد و من تقریبا کار هیپنوتیزم آن گروه ۴ نفری را شروع کرده بودم .

فضا ی مورد نظر ما بلوار اصلی شهر بود و آنها با سخن من در حال سیر و سیاحت در بلوار بودند تا اینکه آنها را وارد یک مغازه آرایشگری کردم و گفتم آماده شوند تا موهای سرشان توسط آرایشگر اصلاح شود .

هوای اتاق سرد بود و من میخواستم از این موضوع به نفع وضعیت هیپنوتیزم استفاده کنم به همین خاطر به آنها گفتم نگاه کنید این آقا (آرایشگر)با وجود سرمای محیط مغازه کولر گازی مغازه اش ر هم روشن کرده و سرما زیادی در این مغازه ایجاد شده است.

آنها کم کم داشتند احساس سرما میکردند که صدای به هم خوردن دندانهای رفیقی که کنار دیوار تکیه داده بود مرا متوجه خودش کرد.

بله او قبل از دیگران و با همان حالت هیپنوتیزم شده بود و به خاطر فضایی که احساس میکرد شدیدا میلرزید.

صدای بهم خوردن دندانهای او کم کم داشت برای دیگران مزاحمت ایجاد میکرد و من برای این وضعیت را خاتمه بدهم آهسته در گوشش گفتم چی شده ؟ خیلی سردت شده گفت آره دارم از سرما میمیرم گفتم باشه الان درستش میکنم بیا این پتو را بگیر و روی خودت بکش و با این کار بزودی احساس گرما میکنی  .

لرزش بدنش تمام شد و احساس گرما میکرد برای اینکه او را از دور خارج کنم به او گفتم فلانی چون خیلی خسته هستی همین جا خوابت میبرد و تا وقتی که من دستم را روی شانه هایت نگذاشته ام هیچ صدایی حتی صدای مرا نیز نخواهی شنید. سرش را به علامت تایید تکان داد و به آرامی خوابید . واقعا خوابید چون دیگرصدای مرا نمیشنید . به سراغ گروه ۴ نفره رفتم و سعی کردم هر کدام را جداگانه وارد یک محیط جذاب  و دلخواهشان نمایم . کلا یک ساعت طول کشید هر ۴ نفر هیپنوتیزم شده بودند و من آنها را از فضای هیپنوتیزم خارج کردم .

در نهایت به سراغ رفیق اولی رفتم هنوز خواب بود دست روی شانه هایش گذاشتم و مثل آنکه بیدار شده باشد گفت سلام . گفتم کجایی ؟ گفت همین جا داخل آرایشگاه.

گفتم حالت چطور است ؟ هوا چطوره گفت حالم خوبه . هواهم همینطور

بسرعت اورا برگرداندم و با چند نفس عمیق از فضای هیپنوتیزم خارجش کردم.

     منتظر داستانهای بعدی باشید

 

دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط قلی زاده |



09126520877
تفن تماس و ارتباط با نویسنده


داستانهایی از هیپنوتیزم شدن افراد توسط نویسنده

فروشگاه اینترنتی وبلاگ
شرایط و کیفیت کلاس آموزش هیپنوتیزم
مطب انرژی درمانی
تماس با ارواح
جن
انرژی درمانی
لکنت زبان
در نگاه تو
انرژی درمانی دکتر علی اکبری
ضمیر ناخودآگاه
برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه
آموزش خود هیپنوتیزم
عاشق فراری
نیروی درون
مباحث متافیزیک
هیپنوتیزم عملی
علوم قریبه
آموزشهای ناصر سرهنگی
ترمینال هیپنوتیزم
کانون عرفان
عمل سزارین با هیپنوتیزم
انجمن هیپنوتیزم ایران
جادوگری و هیپنوتیزم
هیپنوتیزم
مشاوره
کاریابی
تماس با ارواح
جادوی هیپنوتیزم
میهن باکس
سرنوشت مرا کی نوشت؟
پارس گویا">پارس گویا
قالب وبلاگ

آبان 1388
فروردین 1388

RSS 2.0

Design By Parstheme